داستان واقعی ؛ بی قولی یک تعویض نویس

تعویض نویسی قصد سفر حج بیت شریف کرد و همسایه های آگاه شدند . عموی بزرگواری که برادر زاده اش در جده مسافر بود برای برادر خود  ؛ احوال میده اگر خطو احوالی داشته باشد ارسال دارید همسایه من عازم بیت شریف است؛ پدر مرحومم یک قطه خط همرای یک قالینچه به من داد تا به اغای تعویض نویس برسانم اول به منزل عموی بزرگوارم رفتم بعد از دست بوسی به من گفت جان کاکا این همسایه دست راستی ما جده می رود نام من را بگیر و خط رابرایش تسلیم کن.

آهسته خانه همسایه را دقلباب کردم همزمان در باز شد به تعداد زیاد زن های چادری دار در روی حویلی نشسته بودند پیش رفتم داخل اطاق تغویض نویس چشمم به تعداد خانم های روی لچ نیعنی بی چادری در داخل خانه بودند مردک سرش رابالا کرد و گفت شما پسر اغاصاحب هستید گفتم بلی یک قطه خط با و یک قالینچه اورده ام اگر زحمت نه باشد برای برادرم در جده برسانید  خط را از دستم گرفت در روک میزش گذاشت و گفت قالینچه را در کنج خانه بگذار تشکر کردم واز خانه بیرون شدم تاروزی که احوال رسید که تعویض نویس آغا ادرس را در جده پیدا کرده نه توانسته . دوباره  خانه ایشان را دقلباب کردم همان صحنه قبلی را که دیده بودم به همان شکل بود خانه زن ها پُر بود بعد از سسلام و عرض ادب و خوش امدید مردک تاسف خورده امان روک میز را باز کرد که خط را گذاشته بود به من داد و از امان کنج خانه قالینچه را که دست هم نه خورده بود گرفتنم بیچاره قالینچه حاجی هم نه شده بود

            تاریخ زمان بی قولی سال ۱۳۶۰ هجری شمسی  . نوت : این ملا تعویض نویس همرای همسایه اش بی قولی میکند چطور به شما راست میگوید ذهن پاک شما را مخطل وسوی ظهن در دماق شما ایجاد می کند که خودش کار ضد انسانی  و خرافات است .